العلامة المجلسي ( مترجم : محمدجواد نجفى )

137

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي )

و ببوى ، زيرا گمان ميكنم امشب آخر عمر من است ، ما فردا را نخواهيم ديد و . . . تا آنجا كه ميگويد : سپس آن مرد شمشير كشيد و گردن برادر بزرگتر را زد و بدنش را در فرات انداخت . برادر كوچكتر گفت : تو را به خدا قسم مىدهم آنقدر به من مهلت بده تا بدن خود را به خون برادرم آغشته نمايم . قاتل گفت : اين عمل براى تو چه فايده‌اى دارد ؟ گفت : من اين عمل را دوست دارم . وقتى آن كودك خويشتن را به خون برادر آغشته كرد . آن مرد گفت : برخيز ! اما او بر نخواست . آخر الامر سر او را از قفا جدا كرد و بدنش را بفرات انداخت . بدن برادر بزرگتر همچنان روى آب فرات ايستاده بود . وقتى بدن برادر كوچكتر را بفرات انداخت آن بدن همچنان آب را شكافت تا آمد به بدن برادر بزرگتر پيوست و شروع به حركت نمودند . آن جنايتكار صدائى از آن دو بدن شنيد كه در ميان آب ميگفتند : پروردگارا ! تو ميدانى اين مرد ملعون با ما چه عملى انجام داد ! روز قيامت حق ما را از او بگير ! سپس ابن زياد غلام خود را كه سياه چهره و نامش : نادر بود خواست و به او گفت : اين شخص قاتل را ببر در همان مكانى كه اين دو كودك را كشته است . گردن او را بزن . هر چه از او بماند مال تو باشد . و مبلغ ده هزار درهم من به تو مىدهم و تو را در راه خدا آزاد نمودم . آن غلام آن مرد خبيث را در همان مكانى كه گردن آن دو كودك بىگناه را زده بود آورد . وى گفت : اى نادر ! تو حتما مرا بقتل ميرسانى ! ؟ وقتى نادر گردن او را زد و جسدش را بفرات انداخت آب بدن وى را قبول نكرد و آن را بكنار انداخت . ابن زياد دستور داد تا آن بدن را به آتش سوزانيدند و دچار عذاب خدا گرديد .